من
پری
کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوس مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد ، آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.
با یاد خدا دلها آرام میگیرد
من
پری
کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوس مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد ، آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت...
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟!
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند .
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد .
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد!!!
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد : این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید !
خداوند فرمود : نمی شود! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم. او می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد :اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی !
- بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد : ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید !!!
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است !
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟!
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد : شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا حیرت انگیزند ...
زن ها قدرتی دارند که همه را متحیر می کند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، « نه » نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دلشان می شکند.
در غم از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند، با این حال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد.
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
و خداوند بزرگ ، دانای اسرار است ...
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت .
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .
نتیجه اخلاقی داستان:
همیشه بهترین ها را برای دیگران بخواهیم تا بهترین ها به خودمان برسد.
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر
کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله
هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو
بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو
داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی
تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله شو یواشکی پنهان
کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی
ها رو بهش نداده
نتیجه اخلاقی داستان
عذاب وجدان هميشه مال كسي است كه صادق نيست
آرامش مال
كسي است كه صادق است
لذت دنيا مال كسي نيست كه با آدم صادق زندگي مي كند
آرامش دنيا مال اون كسي است كه با وجدان صادق زندگي ميكند
دکترشریعتی
گذاشته بود که مردم از راههای دور و نزدیک برای دیدنش به آنجا می رفتند.کسی نبود که مجسمۀ زیبا
را ببیند و لب به تحسین باز نکند.
شبی سنگ مرمرینی که کف پوش سالن بود با مجسمه شروع به حرف زدن کرد:
« این منصفانه نیست،چرا همه پا روی من می گذارند تا تو را تحسین کنند؟ مگر یادت نیست، ما هر دو
در یک معدن بودیم؟ این عادلانه نیست؟ من خیلی شاکیم! »
مجسمه لبخند زد و آرام گفت :
« یادت هست ، روزی که مجسمه ساز خواست رویت کار کند ، چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟ »
سنگ پاسخ داد:
« آره ، آخر ابزارش به من آسیب می رساند ، گمان می کردم می خواهد آزارم دهد ، من تحمل این همه
درد و رنج را نداشتم . »
و مجسمه با همان آرامش و لبخند ملیح ادامه داد :
« ولی من فکر کردم بطور حتم می خواهد از من چیزی بی نظیر بسازد، بطور حتم قرار است به یک
شاهکار تبدیل شوم . بطور حتم در پی این رنج ، گنجی نهفته هست.
پس به او گفتم هر چه می خواهی ضربه بزن ، بتراش و صیقل بده !
لذا درد کار هایش و لطمه هایی را که ابزارش به من می زدند را به جان خریدم و هر چه بیشتر می شدند
، بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر شوم .
امروز نمی توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا روی تو پا می گذارندو بی توجه عبورمی کنند . »
« از کتاب مشکلات را شکلات کنیم به قلم مسعود لعلی.»
غروب می وزد و میکنم تماشایت
و تا همیشه نخواهم گذاشت تنهایت
و فصل فصل غزلهای عاشقانه من
بهار میشود و میکند شکوفایت
بموج موج تنت دل سپرده ام امشب
هوای حادثه دارم کجاست دریایت
به رسم تحفه دلم ر ا برایت آوردم
که قطعه قطعه بریزم بزیر پاهایت
من امشب آمده ام ای غزال خوش سیما
که بوسه بوسه نشانم بچشم شهلایت
به اشتیاق شبی میشود دلم در باد
اسیر زلف پریشان و قد رعنایت
مرا به گرمی آغوش خود بخوان امشب
که قطره قطره شوم آب ا ز نفسهایت
تو د ر مقام پرستیدنی الهه عشق
کسی ندیده د ر این روزگا ر همتایت
بیا و با د ل "فریاد" همزبانی کن
فدای آن لب خندان و روی زیبایت![]()
از کتاب "سکوت پاسخ من نیست" سروده فریاد نیشابوری
*اگر به دنبال آرامش ذهن هستید به پیشامدهای زندگی برچسب خوب یا بد نزنید*

سالها پیش در اسکاتلند خانواده "کلارک" آرزویی داشتند.
کلارک و همسرش به سختی کار میکردند و پول آن را در بانک میگذاشتند بااین
نیت که خانوادگی یعنی به اتفاق ۹ فرزندشان به امریکا بروند.
سالها طول کشید اما هر طور بود آنهابه اندازه کافی پول پس انداز کردند گذرنامه
هایشان را گرفتند و در یک کشتی اقیانوس پیما جا ذخیره کردند.
این اقدام جسورانه همه افراد خانواده را غرق در هیجان کرده بود اما چند روز
پیش ازمسافرت کوچکترین پسر خانواده را سگی گاز گرفت.
پزشک معالج پای پسر را بخیه زد ولی پرچم زردی سر در خانه شان نصب شد
به علامت آنکه به احتمال ابتلا به بیماری هاری تمام خانواده به مدت ۱۴ روز
در قرنطینه بسر خواهند برد.
رویای خانواده از هم پاشیده بود.
آنها نمیتوانستند طبق برنامه به امریکا بروند . پدر درحالیکه ناامیدی و خشم
وجودش را پر کرده بود به اسکله رفت تا رفتن کشتی را بدون خانواده کلارک
ببیند. پدر سخت از شدت ناراحتی گریست و آن پسر را سرزنش کرد و ازاینکه
بدشانسی به او رو کرده بود سخنان کفرآمیز بر لب آورد.
۵ روز بعد خبری وحشتناک به اطلاع مردم اسکاتلند رسید:
"کشتی عظیم تایتانیک غرق شد."
کشتیی که گفته میشدهرگز غرق نمیشود بقعر اقیانوس رفت و صدها زندگی را با
خودش برد.قرار بود خانواده کلارک در آن کشتی باشد ولی به این سبب که پسر
کوچک خانواده را سگ گاز گرفته بود آنان جا مانده بودند.
وقتی آقای کلارک خبر را شنید پسرش را در آغوش گرفت وخدا را سپاس گفت که
خانواده ا و را حفظ کردو آنچه میپنداشتند فاجعه ای غم انگیزبرایشان شده تبدیل
به خیر و برکت شد.![]()
چونکه قبضی آیدت ای راهرو
آن صلاح توست آتش دل مجوی![]()
"حضرت مولانا"
از کتاب *مشکلات را شکلات کنید* مسعود لعلی
ومسیحای کسی
و چراغ شب یلدای کسی باش گلم
زورق و ساحل دریای کسی باش گلم
و دل آرام و تسلای کسی باش گلم
قهرمان غم و کم های کسی باش گلم
چشمه جاری صحرای کسی باش گلم
ومسیحای کسی باش گلم![]()
